سيد محمد باقر برقعى
170
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چه رنجها كه نبردم به راه خلق و كنون * به روز حادثهام غمگسار بايد و نيست هزار بند تعلّق به پا نبايد و هست * به سر ز مهلكه فكر فرار بايد و نيست كمند و دام به نخجيرگاه عشق بسيست * اسير و بسمل و صيد و شكار بايد و نيست شباب عمر به غفلت گذشت و شيب به جهل * فغان و مرثيهء بىشمار بايد و نيست عجيب نيست ز « فرزانه » گر نياسايد * قرار در دل اين بىقرار بايد و نيست بغض گريه ما را چه حدّ ، كه وصل تو را آرزو كنيم * آن بس ! كه با خيال وصال تو خو كنيم آلودهايم و در گذر از ظلمت نسيم * باشد به آب چشمهء حيوان وضو كنيم آن كس كه تاب قصّهء ما آورد ، كجاست ؟ * تا شرح جعد زلف تو را موبهمو كنيم بغض هزار گريهء در چشم خفته را * با صد هزار خنده فرو در گلو كنيم غير از ستم اگرچه نديديم از آشنا * حاشا به ما ، كه جانب بيگانه رو كنيم ما را حساب جور و جفاى تو روشن است * گر كم كشيدهايم ، بگو روبهرو كنيم « فرزانه » بس كن اين همه قال و مقال را * در بحث بىنتيجه چرا گفتوگو كنيم عمر رفته بيا در اين دم سوز و گداز با من باش * در اين دقايق پرخوف و راز با من باش بهار عمر گذشت و شكوفهها خشكيد * خزان رسيد ، تو اى سرو ناز با من باش به مال و مرتبه درهاى بسته مىشد باز * كنون كه شد همه درها فراز ، با من باش به جاى آنهمه كفران ، دوباره نيكى كن * به رغم اين همه عصيان ، تو باز با من باش در عمر رفته نيندوختم بهجز افسوس * بدين نياز به گاه نماز با من باش قرار از كف « فرزانه » رفت ، يارى ده * ز پا درآمدم ، اى چارهساز با من باش